آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان delam barat tang shode
محبس خويشتن منم ، از اين حصار خسته ام من همه تن انا اللحقم ، كجاست دار ، خسته ام در همه جاي اين زمين ، همنفسم كسي نبود زمين ديار غربت است ، از اين ديار خسته ام
كشيده سرنوشت من به دفترم خط عذاب از آن خطي كه او نوشت به يادگار خسته ام در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام هم از خزان تكيده ام ، هم از بهار خسته ام
به گرد خويش گشته ام ، سوار اين چرخ و فلك بس است تكرار ملال ، ز روزگار خسته ام دلم نمي تپد چرا ، به شوق اين همه صدا من از عذاب كوه بغض ، به كوله بار خسته ام
هميشه من دويده ام ، به سوي مسلخ غبار از آنكه گم نمي شوم در اين غبار ، خسته ام به من تمام مي شود سلسله اي رو به زوال من از تبار حسرتم كه از تبار خسته ام چه برده و چه باخته ، از اين قمار خسته ام گذشته از جاده ي ما ، تهي ترين غبار ها از اين غبار بي سوار ، از انتظار خسته ام هميشه ياور است يار ، ولي نه آنكه يار ماست
از آنكه يار شد مرا ديدن يار، خسته ام
نظرات شما عزیزان: جمعه 19 آبان 1391برچسب:, :: 14:55 :: نويسنده : topolll
![]() ![]() |